خرید بک لینک
میدونی من کی ام؟؟؟ یــه بـار هـم مـاشـیـن و بـرداشـتـیـم و بــا بـچـه هـا رفـتـیـم بـیـرون….حـالا صـدای ضـبـط تـا آخـر زیـاد هـمـه هـم داشـتـیـم مـی رقـصـیـدیـم تـو مـاشـیـن,خـلاصـه یـهـو یــه افـسـرِ جـلـومـون رو گـرفـت گـفـت بـزن بـغـل…مـنـم به بـچـه هـا گـفـتـم ادای ایـن بـچـه بـاحـالا و بـا مـعـرفـتـها رو در بـیـاریـن بـیـخیال شـه جـریـمـه نـکـنـه خـلاصـه پـلـیـسـه گـفـت ایـن چـه وضـع رانـنـدگـیـه؟ مـاشـیـن بـایـد بـخـوابـه پـارکیـنـگ!!!یــهـو مـنـم کـف و تـف قـاطـی کـردم گـفـتـم مـیـدونـی مـن کـیـم؟؟؟ اصـلا حـواسـت هـسـت بـا کـی داری حـرف مـیزنـی؟بـگـم کـیـم ؟؟؟بــــــگـــــم؟؟؟رفیـقام هـ

برچسب: میدونی,ام؟؟؟, نویسنده: نیکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:26

برچسب: نظرسنجی, نویسنده: نیکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:26

یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جو

برچسب: مهندس,برنامه,نویس, نویسنده: نیکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:26

هرگز اشتباه نکن ….اگر اشتباه کردی … تکرار نکناگر تکرار کردی … اعتراف نکناگر اعتراف کردی … التماس نکناگر التماس کردی … دیگر زندگی نکن گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخند می زنیم و نه شکایت می کنیم،فقط احمقانه سکوت می کنیم!

برچسب: روزگار, نویسنده: نیکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:26

کاش میدانستی هر نگاهی لایق لمس نگاهت نیست

و هر دستی لایق هم دستی ات

و هر دلی لایق هم دلی ان

راستش اینجا هر "همی" لایق هم بودنت نیست

هوا ابریست....اما

افتاب که سر بزند خواهی دید

که اینجا هنوزم دستان پاک

همدست دارند و دل های پاک همدل

برچسب: بانو, نویسنده: نیکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:26

ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ !!!!ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ!ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ......ﻣﯿﮑﺮﺩ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ...ﻫﺮ ﺷﺐ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯿﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ...ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺑﻨﺪ: ﺑﯿﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ! ﻭﻗﺘﺸﻪ !ﺗﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﻫﺎﺷﻮﻗﻔﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ!ﺟﺎﺋﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ! ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼﻣﺨﺘﻠﻒ !ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ . ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺳﮑﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ .ﻗﺎﺿﯽ : ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖﺍﻣﺎ ﺑﻐﻀﺶ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺘﺮﮐﯿﺪ.ﮐﻼﻩ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺗﺎ ﺟﺎﺋﯽ ﺭﻭﻧﺒﯿﻨﻪ ! ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻧﺶ!ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﺵ ! ﺍﻣﯿﺪﯼﻧﺪﺍﺷﺖ

برچسب: اعدام, نویسنده: نیکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:26

حتما بخونید ..........پسره یه روز که تو خونشون تنها بوده میره حموم!به هوای اینکه کسی خونه نیست همونجوری لخت میاد بیرون که حوله برداره!...یه دفعه میبینه خواهرش تو خونست.بدو بدو میره تو اتاق درو میبنده.حیوونی خیلیخجالت میکشه! دولا میشه از سوراخ کلید نگاه کنه ببینه خواهرش داره چیکار میکنه!میبینه خواهرش داره میدوئه بیاد سمت در.پسره هم میترسه سریع درو قفل میکنه! بر میگرده میبینه دوستای خواهرش تو اتاق نشستن..!!!فاتحه مع الصلوات

برچسب: سوتی,وحشتناک, نویسنده: نیکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:26

خلاقیت

توالت پارک بودم، رو درش نوشته بود سـمت راست روببين
سمت راست نوشته بود سمت چپ رو ببين
سمت چپم نوشته بودسقف رو ببين
رو سـقف هم نوشته بود موقع دستشويي هم ميشـه ورزش کرد
يعني خلاقيتش داغونم کرد

+ دوشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۳۰ ساعت 23:56 توسط مبینا

برچسب: خلاقیت, نویسنده: نیکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:26

ﻣﺎﺷﯿﻨﻪ باباﺑﺰﺭﮔﻤﻮ ﺩﺯﺩ ﺑﺮﺩ ٬

ﻓﺮﺩﺍﺵ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻥ ﻭ ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺗﻮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﮐﻪ

ﻣﺎ ﺗﻮﺑﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﺎﺭﻭ ﺣﻼﻝ ﮐﻦ...........!

ﯾﻪ ﺑﻠﯿﻂ ﻣﺸﻬﺪﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ...

بابا ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺭﻓﺖ ﻣﺸﻬﺪ ﺍﻭﻣﺪ ﺩﯾﺪ ﺧﻮﻧﺸﻮ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻥ .........!!!

برچسب: خونه,بابابزرگه, نویسنده: نیکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:26

صفحه بندی